تبلیغات

دانلودکلیپ وداستان
دانلودکلیپ وداستان

فقط همسرم


سلام و100000000000سلام

سلام به همه دوستان دوستداران شعرها ومطالب عاشقانه.شررمنده چندوقتی نبودم درگیر مراسم فاتحه خوانی بودم نمیتونستم آپ كنم ازدوستان هركی میخواد كه این وبلاگ مثل سابق هرروزاپ بشه نظربدید كه آپ كنم یانه.
حتما نظربدید

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

متن باموضوع جدایی

حالا كه دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موكول شده

به تمامی روزهای نیامده..



حالا كه هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاك كردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در كتاب گینس ثبت كنم

تا همه بدانند

- یك نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت









* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدم هـا می آینـد


زنـدگی می كننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود كـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود



كـه تـــو می میـری


در حالـی كـه زنــده ای ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر نهال های جنگل
بدانند ،
روزی تن هاشان
دسته ای در دستان
تبر یه دوشان
خواهد شد
مثل من
،
شاید ، هرگز
دل تنگ باران
نشوند .



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


برای رسیدن به تو
پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام رویاهایم كردم
انصاف نبود
تو كه میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
خیلی دیر ....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



روح بیمار طبیعت را - می فهمی
در دیار خشك
در میان سایه های تیره - در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
...گاه می خندی

عاشق باران كه باشی
در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازك تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش كنی

عاشق باران كه باشی
منتظر می مانی
بر نگاه بی كلام پنجره - چشم می دوزی
شعر می خوانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا كه خاك مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یكسان و مكرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلك كو، كسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم كشت
من امید تازه می خواهم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *





باید كمك كنی ، كمرم را شكسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شكسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شكسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشك كرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شكسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شكسته اند

گل های قاصدك خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شكسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شكسته اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


فقط نگاه كن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریه های تكراری

تماس های كسی ناشناس از خطّ ِ ...

به استخوان ِ سرم زیر حركت ِ مته

كه می شود به رگ و پوست، از تو تیغ كشید

كه می شود به تو چسبید و بعد جیغ كشید

كه می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

كه زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!

كه مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راك» گریه كنی!

جلوی پاش بیفتی به خاك... گریه كنی

كه می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

كه می شود وسط سینه ات مواد كشید

كه بعد، زیر پتو رفت و بعد داد كشید...

به چشم های من ِ بی قرار تكیه زد و

به این توهّم دیوانه وار تكیه زد و

كه دیر باشم و از چشم هات زود شود

كه مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

كه هی كشیده شوم، در كشاكشت بكشم

كه هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد

كه روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد كه از این مستطیل در بروی

قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

كه در توهّم این دودها ادامه شود

كه نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

كه به سلامتی یك شكوفه زیر تگرگ

كه به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

كه به سلامتی جام بعدی و گیجی

كه به سلامتی مرگ های تدریجی

كه به سلامتی خواب های نیمه تمام

كه به سلامتی من... كه واقعا تنهام!

كه به سلامتی سال های دربدری

كه به سلامتی تو كه راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد كه توی مغزم بود

صدای عطر تو كه توی خانه ات هستی

صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی كه...

ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی كه...

به ارتباط تو با یك خدای تك نفره

به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسك های در تختم

كه حس كنی چقدَر مثل قبل بدبختم

كه ترس دارم از این جنّ داخل كمدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه كار كنم؟!

كه از خودم كه تویی تا كجا فرار كنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی كه...

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی كه...

به عشق توی توهّم... به دود و شك كه تویی

به یك ترانه ی غمگین ِ مشترك كه تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال های بد و خوب پشت یك تلفن

فرار می كنم از تو به تو به درد شدن

به گریه های نكرده، به حسّ مرد شدن

فرار می كنم از این سه شنبه ی مسموم

فرار می كنم از یك جواب نامعلوم

سوال كردن ِ من از دلیل هایی كه...

فرار می كنم از مستطیل هایی كه...

فرار كردن ِ از این چهاردیواری

به یك جهان غم انگیزتر، به بیداری...



دو چشم باز به یك سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه كن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

كه بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یك جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می كند

یاسم و باران كه می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی كه می پوشی كبوتر می شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

میل میل ِ توست اما بی تو باور كن كه من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *




نقطه
سر خط زندگی
این خط لعنتی را می خواهی چكار؟
وقتی دست تو دست كودكی است
كه تنها
كلمات اول خط را زیبا می نویسد
و برای كلمات بعدی دست كوچكش خسته می شود
و


دیگر خودش هم نمی تواند بخواند
برو
بی آنكه حتی بنویسی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *








عشقبازی به همین آسانی است...

كه گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
...رنگ زیبای خزان با روحی
...نیش زنبور عسل با نوشی
كارهمواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،بركه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو كبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.

شاید سخت باشد اینكه همیشه در این اندیشه باشیم : " پرواز سخت است ! "

باید آموخت كه انسان خلق شده است برای " حركت " و نه " ایستایی "

برای پریدن و اوج گرفتن.

كه اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.

بایدرفت

باید شد،

نباید ماند


اینجا جای ماندن نیست

باور كن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دعایت می كنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می كنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی كهكشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می كنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می كنم، روزی زلال قطره اشكی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می كنم، یك شب تو راه خانه خود گم كنی

با دل بكوبی كوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می كنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یك رگ گردن، و حتی كمتر از آن فاصله داری

و هنگامی كه ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می كنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیك است

دعایت می كنم، روزی دلت بی كینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاك ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر كند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می كنم، روزی خودت را گم كنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پركنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می كنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاك غم بروباند

كلام گرم محبوبی

تو را عاشق كند بر نور

دعایت می كنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدك ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسكینی بپوشانی

به كام پرعطش، یك جرعه آبی بنوشانی

دعایت می كنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

كه یك شب، یك نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می كنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی كه می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی كیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ كس

دعایت می كنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی كوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می كنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم كن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



وقتی قلبم بی تو گریونه
ابرای غم پره بارونه
دنیای من دیگه ویرونه
ای دل ای دل
تنها موندم
با دل دله دیووونه
دنیام دنیام مثه زندونه
وقتی قلبم بی تو گریونه....
سر راهم نه یك میخونه مونده
نه ساقی مونده نه پیمونه مونده
ازاون مرده تو با اون قلب مغرور
یه عاشق بادلی دیوونه مونده
عاشق رسوا
دیوونه ترینم من
كاشكی بی تو
دنیارو نبینم من
ای دل ای دل
ای دل دله دیوونه
دنیام دنیام مثه زندونه
وقتی قلبم بی تو گریونه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
...نه از شیطنت های كودكانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ...
آرام
جوری كه نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاك می سپارد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت
ولی هیچ كس واقعا

اتاق دلم را تماشا نكرد

دلم قفل بود

كسی قفل قلب مرا وا نكرد
یكی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یكی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یكی گفت:

چرا نور اینجا كم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


وقتی نیست نباید اشك بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا كوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می كند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا كه نیست

اشكهایت را ندهی هركسی پاك كند ...میدانی؟

... آخر هركسی لیاقت تو و اشكهایت را ندارد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *




جای خالی ات قده خود توست

بزرگ نیست

كوچك هم؛

كه نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می كند

و نه كوچكتر از تو، در آن جای می گیرد.

درست اندازه ی حضور توست..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



نفست چقدر شبیه

مردمك چشمم

دودو ... می زند

ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را...
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز كنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

میان لالائی حقیقت
كجای این نبودنها

به بودنم می خندی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



بازی هر روزه مان بود ،

من و تو: گرگم و گله میبرم.

تو و من:چوپون دارم نمیزارم.

یادم لبریز تنفر از تصویر مبهم پسركی است

كه كاش چوپانم نبود.

نبود و تو میبردی مرا.

نبود و من می بردم تو را.

كجایی؟

باد ما را برد.

در كدام جنگل ،گرگی؟

در كدام چمنزار گوسفند؟

من اینجایم،

چوپان خاطره هایی كه شعر می شود به یاد تو

یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

زورکی



زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت.

باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تكان می‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوی سیگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را دید. در بالكن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی كه با او زندگی می‌كرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. كنارش نشست.

- چیزی شده؟

جوابی نشنید.

-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پكری؟

باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی كرد و بعد از مكثی گفت.

- می‌دانی فردا چه روزی است؟

-نه. یك روز مثل بقیه‌ی روزها.

-بیست سال پیش یادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بودیم.

-مرد گفت: بله.

سیگارش را روی زمین خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.

- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج كنی.

- می‌دانی چه گفت؟

-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هیچ چیز دیگری فكر نمی‌كردم.

مرد سیگار دیگری روشن كرد و گفت.

-به من گفت یا دخترم را بگیر یا كاری می‌كنم كه بیست سال آب‌خنك بخوری؟

- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج كردی؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این كار را می‌كرد.

زن بلند شد.

گفت من سردم است می‌روم تو.

به مرد نگاهی كرد و پرسید:

-حالا پشیمانی؟

مرد گفت. نه.

زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد

یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !

یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

عشق تاریخ مصرف دارد ؟؟؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب كه منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم....... دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

داستان کوتاه

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.



اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

اس ام اس های بسیار زیبای جدایی و فراق

من شمع جان گدازم ، تو صبح جان فزایی / سوزم گرت نبینم ، میرم چو رخ نمایی
نزدیک این چنینم ، دور آن چنان که گفتم / نه تاب وصل دارم ، نه طاقت جدایی
.
.

.
خودش اول نگاهم کرد خدایا / به صد خواهش صدایم کرد خدایا
گناه این جدایی گردن اوست / که او آخر رهایم کرد خدایا
.
.

.
یک دو سه را شمردم تک تک / آهسته به دنبال تو رفتم با شک
وقتی بزرگ شدم فهمیدم / تمرین جداییست قایم باشک !
.
.

.

من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم !!! بی تو من زنده نمانم

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت / یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم
هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز / رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
.
.
همیشه تو را در نفس هایم احساس می کردم ، تو همیشه همراه من بودی ! علت جدایی تو از من ، من بودم !!!
.
.

میگن برای عاشق جهنمم بهشته / براش فقط جدایی تقدیر و سرنوشته
.
.
آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره / شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره
.
.
چو نی می نالم از داغ جدایی / دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت / که نشناسم که خود بودم کجایی
.
.
تو پشیمون شدی و من ، دیگه صندوقچه ی دردم / سخته اما باورش کن ، من دیگه برنمیگردم
.
.
به لب های تو می سازم کلامی / سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر / ولی افسوس ها از من جدایی
.
.
مرا اینگونه باور کن ، کمی تنها کمی بی کس / کمی از یادها رفته ، خدا هم ترک ما کرده
.
.
تویی درد من و درمانم از تو / سرآغازم ز تو ، پایانم از تو
چنین که می دوی در رگ رگ من / جدا کی می کند هجرانم از تو ؟
خدا دیگر کجا رفته ؟ نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟ / که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست
.
.
عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست ؟ عشق گفت فراق از همه دشوارتر است
.
.
ستاره در هوا می بینم امشب / زمین در زیر پا می بینم امشب
خدایا مرگ ده تا جان سپارم / که یار خود جدا می بینم امشب
.
.
گرچه با درد فراق تو کنار آمد دلم / یک دمی بی یاد عشق و خاطراتت نیستم
.
.
نمیدونم که چجوری فکر کنم تو رو ندارم / آخه تو سنگ صبوری ، چجوری دووم بیارم ؟
واسه من سخته جداییت ، بی تو دنیایی ندارم / زندگیم تیره و تاره ، بی تو فردایی ندارم


یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

دانلود کتاب مجموعه داستانها ی عاشقانه

دانلود

پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

اس ام اس باموضوع خداحافظی ازعشق

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

*

*

*

واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار

*

*

*

هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم


*

*

*

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ

*

*

*

خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم

*

*

*

آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چهعاشقانه ،

*

*

*

میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .

*

*

*

شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ

شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ

دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری

زد عشق بر کمرم ، نازنین خداحافظ

*

*

*

برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .

*

*

*

بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

*

*

*

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ

*

*

*

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

*

*

*

طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده

یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد

*

*

*

خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ

 


پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی


دوشنبه 1 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



دوشنبه 1 اسفند 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

عکس های عاشقانه و احساسی از پرندگان


یکشنبه 30 بهمن 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

متن عاشقانه/دلم دیوانه ی توست

در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها

این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال…

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو….

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود….

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی….

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم…

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

دلم تمام دلخوشی اش به توست…

یکشنبه 30 بهمن 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

نکته

بابا1نظری بدید این همه مطلب میزارم

یکشنبه 30 بهمن 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

تنها خبر این است : " تو " را می خواهم ...


یکشنبه 30 بهمن 1390 توسط علیرضا اشجاری | نظرات ()

(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  



اسم من علیرضاست 22 سالمه تنها کسی که دوستش دارم بعدازخدااونم همسرمه(nrg)الهی من فداش بشم
jack_shepherd9999@yahoo.com

علیرضا اشجاری

آیابه ادامه فعالیت وبلاگ راضی هستید؟



بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ